"ترمه"
|
||
واه واه اینجا یه خونه تکونی حسابی لازم داره!
باید دست به کار بشم...
پس یا علی
بود آیا که در میکده ها بگشایند
گره از کار فرو بسته ی ما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خود بین بستند
دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
به صفای دل رندان صبوحی زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند
هیچ صبحی نیست که شرمسار از تیره بختی خود،در عزای غیبت تو،با سپیده چنین بیگانه نباشد.
هیچ گلشنی نیست که زردروی از خزان فراق،به خاری پناه نبرده باشد.
و هیچ شمعی نیست که به امید سپیده ی ظهور،تا صبح فرج،در شبستان انتظار نسوزد.
با تو از کدام دلتنی خود بگوییم؟ از تلخی فراق،یا سختی طعن هایی که می شنویم و دلخسته از آن می گذریم؟
ای آن که هر گیاهی در این باف،سبزینگی خود را،وامدار طراوت توست،و ای آن که هر مرغی در آسمان،پرواز را از نگاه تو آموخت!
جرعه ای از جام نیایش خود را در جان ما فرو ریز،تا ما نیز پیوستگی لطف مدام را بنوشیم.
از کتاب ندبه های دلتنگی
خوشبختی را در چنان هاله ای از رمز و راز فرو نبریم که خود ، درمانده از شناختش شویم . خوشبختی را تابع لوازم و شرایط بسیار دشوار و اصول و قوانین پیچیده ای ادراک ناپذیر ندانیم تا چیزی ممکن الوصول به نا ممکن ابدی تبدیل شود .
خوشبختی را چنان تعریف نکنیم که گویی سیمرغی باید تا آن را از قله ی قافی بیاورد .
خوشبختی ، عطر مختصر تفاهم است که اینک در سرای تو پیچیده
و عطری ست باقی که از آغاز تا پایان این راه ، همیشه می توان بوییدش .
مادربزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر ، برنامه یی چهل روزه داشت . چهل روز ، تاریک روشن سحر ، بعد از نماز ، خود را صفا می داد ، جلوی خانه را آب و جارو می کرد ، قدری گلاب به فضا می بخشید ، و روز چهلم به انتظار می نشست . نخستین پیرمردی که می گذشت ، برای مادر بزرگ ، حضرت خضر بود . مادربزرگ از او چیز زیادی نمی خواست ، چیز تازه یی نمی خواست ، توقعی نداشت ، و از روزگار با او به شکایت سخن نمی گفت . مادربزرگ ، فقط ، زیر لب می گفت : ای حضرت ! سلامت و شادی را در خانه ی ما حفاظت کن !
مادربزرگ ، غیر ممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بل بسیار آسان کرده بود . من ، بعد ها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحرگاهی و آن عطر خاک آب خورده ، خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس می کردم ، می لرزیدم ، و به یاد می آوردم که مادربزرگ ، با کمک حضرت خضر ، چقدر خوب می توانست شادی را به خانه ی ما بیاورد و در خانه ی ما نگه دارد . خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست ، ساده بگیریم .
خوشبختی را ، تنها به مدد طهارت جسم و روح ، در خانه ی کوچکمان نگه داریم .
لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگي شد: مي بايست "نيکي" را به شکل عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا" يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند، تصوير مي کرد.کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند.
روزي دريک مراسم همسرايي, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکي از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز بري يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود.
کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي آورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است به کليسا آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري کرد.
وقتي کارش تمام شد گدا، که ديگر مستي کمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: کي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي که در يک گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پراز روًيايي داشتم، هنرمندي از من دعوت کرد تا مدل نقاشي چهرة عيسي بشوم!
"مي توان گفت: نيکي و بدي يک چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام کي سر راه انسان قرار بگيرند."
پائولو کوئيلو
هو المحبوب
يک چشم زدن غافل از آن ماه نباشيد
شايد که نگاهی کند آگاه نباشيد
رستنی ها کم نیست من و تو کم بودیم،
خشک وپژمرده و تا روی زمین خم بودیم
گفتنی ها کم نیست من و تو کم گفتیم،
مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم
دیدنی ها کم نیست من و تو کم دیدیم،
بی سبب از پاییز جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم
چیدنی ها کم نیست من و تو کم چیدیم
وقت گل دادن عشق روی دار قالی بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم
خواندنی ها کم نیست من وتو کم خواندیم
من و تو ساده ترین شکل سرودن را درمعبر باد ، با دهانی بسته واماندیم
من وتو خم نه و در هم نه و کم هم نه
می باید با هم باشیم
من و تو حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم
من و تو حق داریم که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم
گفتنی ها کم نیست...
شهریار قنبری
مطلب قبلی که نيومدخدا کنه اقلا اين يكي بياد
به دنيا پا نهاده ای،
درست مانند کتابی باز،ساده و نانوشته.
بايد سرنوشت خود را رقم زنی،
خود و نه کس ديگر.
چه کسی می تواند چنين کند؟چگونه؟چرا؟
به دنيا آمده ای
درست مانند نيرويي باز،
نيرويي چند سويه،
مجبوری سرنوشت خود را بنويسي،
خالق سرانجام خود باشی.
مجبوری به خود فرارويي.
با خود آماده و قالب يافته به دنيا نيامده اي .
همچون يك بذر زاده شده ای،
و می توانی همان بذر بمانی و بميري.
اما می توانی گل باشی و بشکفی.
می توانی درخت باشی و ببالی.